تبليغاتX
!قشنگ متفاوت باش
!قشنگ متفاوت باش

!!!!!هر چه كه تو داني و من دانم ما ندانيم كه چيست

سلام به همه ی دوستای گلم!!

حال شما؟؟...احوالات شما چطوریاست؟؟!!............اوه اصلا حوصله ی ادامه دادن به سلام و احوال پرسی و تعارف را ندارم

چیه؟!...حالا انگار من سلام کنم شما وقتی می خونین جوابما می دین

نمی دین دیگه!!.............یعنی خدایش جواب می دین؟!!!!

ای بابا بریم سر اصل مطلب()

من تو این مدت که نبودم یه هفته ایش را تویه همایش گذروندم تو شهرستان بناب ، با این که دور بود ،خیلی خوش گذشت

و این که چه گذشت  را اصلا دوست ندارم تعریف کنم واستون .......چی؟؟...آها ....نه این اصل مطلب نبود

وقتی از همایش برگشتم همین جوری اومدم تو وبلاگم و نظرای عمومیتون را خوندم و حسابی ذوق کردم  ،اگه بخوام قیافه ام را واستون توصیف کنم  این جوری شده بود()

اما بعد، ذوق زیادی باعث شد که انگیزه پیدا کنم نظرایه خصوصیتون را هم بخونم (لازم بذکره که 16 تا نظر خصوصی گذاشته بودین همش!) که ای کاش دستتون......لا الله الا الله

اون نظرا را که خوندم  حالاتی که بهم دست داد عبارت بودند از:آویزون شدن دک و دهن،چین خوردن ابرو،سرخ شدن گونه ها و در آخر ریزش 3.5 قطره اشک بلورین از چشمای خوشکلم

هم زمان با این حالت ها احساس می کردم که چقدر بعضی از آدما بی انصافا..............وای خداااا چطوری می تونین انقدر بی انصاف باشین آخه؟؟

از اونجایی که من پیش گویی بلدم  می دونم شما هایی که  جزء اونایی نبودین که اون نظرها را دادن دارین میگین چی شده مگه؟؟

و اونایی که جزء اونا بودین بیشترتون دارین فکر می کنین چطوری دوباره بیاین جوابما بدین ...ای بابا لازم نیست خودم می دونم

اول با گروه دوم حرف می زنم:

آقا حامد،آقا بردیا،آقا محسن ،آقا امیرحسین،آقا بهنام،شیما خانم و دوستش و کورش خان شما ها از اون دسته آدمایی هستین که همتون تو کار نویسندگی بودین یا مثل آقا بردیا قشنگ می نوشتین اما تو کار نویسندگی نبودین واسه همینم بهتون اجازه دادم که نوشته های خودم  را بخونین

اما واقعا نمی تونستین یه کم مهربون تر نظرتون را راجع بهشون بیان کنین !!؟؟...آره می دونم از نوشته هام تعریف کردین  اما به  کاری که می کنم احترام نذاشتین

آقا حامد واقعا نمی شد به جای این که بگی:"نوشته هات خیلی عالی بودن دختر کارت حرف نداره ،تو هم ،قشنگ با کلمه ها بازی می کنی هم جالب و آهنگی می نویسی اما چرا تو وبلاگت به جای نوشته هات چرت و پرت می ذاری تا یه مشت آدم بیکارو--- بیان بخونن به به بگن تو که با خیلی از مشکلا آشنایی و قشنگ بیانشون می کنی اگه از این به بعد نوشته هات را نبینم  مطمئن میشم اونقدر عوضی و----- هستی که  برات بقیه آدما مهم نباشن و ....."

به جاش بگی :"نوشته های خودت را بذاری بهتره و دلیلت را بگی؟!" واقعا نمیشد؟؟

یا آقا بردیا که بعد تعریف از نوشته ها هر چی دوست داشتی راجع به محتویات وبلاگ و خواننده هاش گفته بودی و به منم گفتی آدم ----هستم که مطالب خودم را تو وبلاگم نمی ذارم

شیما خانومم که دستش درد نکنه .............د آخه اگه از نوشته هام خوشتون اومده چرا با عصبانیت و بد و بیراه

یا آقا بهنام که گفتی :"اگه خریّت کنی و نذاریشون تو وبلاگت خودم می ذارمشون"

می دونین چیه(؟) اصلا  از تشکراتون ممنون نیستم و بی احترامی هاتون را هم نمی بخشم .راستش تا حدود زیادی دلم براتون می سوزه

آره خیلی دلم می سوزه آخه با کدوم  دارندگی چشم به برازندگی خودتون دارید؟؟وقتی خودتون با این دید به اصطلاح روشنفکرانه به هیچ جایی نرسیدین و یه لحظه مفید بودنتون احساس نشده چطور به خودتون اجازه می دین راجع به بقیه که مطمئن از شما موفقترم هستن نظر بدین

این که نقطه ضعف بقیه آدما نقطه ی عطف شما ها بشه تا به خودتون بگین روشنفکر کاریه که بچه ها می کنن!!کاره آدمایی که وقتی توانایی فهمیدن یه چیزی را ندارن نقضش می کنن.

فکرشم نمی کردم انقدر سیاه باشین و به خودتون بگین روشنفکر و روشنفکری را ،دیدن سیاهی تغریف کنین

اگه یه بارم که شده این قلمویه سیاه  ذهنتونا کنار بذارین و بی واسطه و بدون قضاوت و پیشداوری دوروبری های خودتون (همون هایی که بهشون می گین آدمای احمق یا الکی خوش یا بی خیال)را نظاره کنید از حجم زیبایی و تازگی و فهمیدنی ها و دیدنی های جدیدی که در رفتار و گفتار و حتی چهره همون آدم ها می بینید حیرت می کنین

اگه هیچ لذتی از زندگیتون نمی برین از مردنتون هم نخواهید برد فقط امیدوارم تو سن پیری نفهمین دنیا اونقدر ارزش نداره که با احمق مجسم کردن همه به جز خودمون  تلخ و سیاهش کنیم...

حالا گروه اول دوستام:

راستش هیچ انگیزه ای برای ادامه دادن وبلاگم ندارم اما به همه سر میزنم

از آراندا جونم ممنونم به خاطر این که همیشه بودنش را احساس کردم و جدی جدی دوسش داشتم و از سرزدن به وبلاگش لذت بردم

از امیرحسین خان که همیشه مطالبش قشنگه و نظراش قابل تامل و خوب

از آقا حمید که معلوم نیست کجاست هم خیلی ممنونم

از سحر خانوم گل ،شکیبا جون ،پریساااااااا جونم (دوست همنام)،آقا مرتضی ،آقا داریوش،آقا جاوید،نازنین جون و زینب خانوم هم بسیار ممنونم پرستش جونم همچنین!!!

نوشته های آقا احسانم که همیشه دوست داشتم وامید وارم الان دیگه دچار اسپاسم روحی نباشه!!!!

طاهره جونممم که دلم واسش تنگ شده!!!

خلاصه از همه ممنون دیگه

این که چرا نوشته هام را نمی ذارم بزرگترین دلیلش اینه که من فقط 18 سالمه و دوست ندارم راجع به حس هایی که دارم دعوا کنم با بقیه!!!!خودتون بفمین منظورما!!

راستییییییی آهای غریب آشنا تو بهتر از همه حرفت را زده بودی ،دیدی به حرفت گوش دادمممممممم!!!

 

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه 19 شهریور1388ساعت توسط پريسا| |
یعنی کدوما می خواد انتخاب کنه براش بدوزن؟؟؟!!

آخه چرا حواستونا جمع نمی کنید؟؟؟

 اشتباهی لباس تن این مانکن بیچاره کردن!!!

 

دســــتش درد نکنه این شورای اسلامی کرمان!!!!!

 

آبــــــــدارچی!!!

مرد فقیر و بیکاری جهت استخدام به عنوان آبدارچی در مایکروسافت تقاضا داد. رئیس هیئت مدیره مصاحبه اش کرد و تمیز کردن زمینش رو - به عنوان نمونه کار- دید و گفت: «شما استخدام شدین، آدرس ایمیلتون رو بدین تا فرمهای مربوطه رو واسه تون بفرستم تا پر کنین و همینطور تاریخی که باید کار رو شروع کنین...

مرد جواب داد: «اما من کامپیوتر ندارم، ایمیل هم ندارم!»
رئیس هیئت مدیره گفت: «متأسفم. اگه ایمیل ندارین، یعنی شما وجود خارجی ندارین. و کسی که وجود خارجی نداره، شغل هم نمیتونه داشته باشه.»
مرد در کمال نومیدی اونجا رو ترک کرد. نمیدونست با تنها 10 دلاری که در جیبش داشت چه کار کنه. تصمیم گرفت به سوپرمارکتی بره و یک صندوق 10 کیلویی گوجه فرنگی بخره. یعد  به خونه برگشت و گوجه فرنگیها رو فروخت. در کمتر از دو ساعت، تونست سرمایهش رو دو برابر کنه. این عمل رو سه بار تکرار کرد و با 60 دلار به خونه برگشت. مرد فهمید میتونه به این طریق زندگیش رو بگذرونه، و شروع کرد به این که هر روز زودتر بره و دیرتر برگرده خونه. در نتیجه پولش هر روز دو یا سه برابر میشد. به زودی یه گاری خرید، بعد یه کامیون، و به زودی ناوگان خودش رو در خط ترانزیت (پخش محصولات) داشت ....

پنج سال بعد، مرد دیگه یکی از بزرگترین خرده فروشان امریکاست. شروع کرد تا برای آیندهی خانوادهش برنامه ربزی کنه، و تصمیم گرفت بیمه عمر بگیره. به یه نمایندگی بیمه زنگ زد و سرویسی رو انتخاب کرد. وقتی صحبت شون به نتیجه رسید، نماینده بیمه از آدرس ایمیل مرد پرسید. مرد جواب داد: «من ایمیل ندارم.»

نماینده بیمه با کنجکاوی پرسید: «شما ایمیل ندارین، ولی با این حال تونستین یک امپراتوری در شغل خودتون به وجود بیارین.. میتونین فکر کنین به کجاها میرسیدین اگه یه ایمیل هم داشتین؟» مرد برای مدتی فکر کرد و گفت:(بله احتمالا یه آبدارچی در شرکت ماکروسافت میشدم)

نوشته شده در جمعه 16 مرداد1388ساعت توسط پريسا| |
ســـ.يــــا.ســ.ت چيست؟؟؟!!!!!!!

یك روز یک پسر کوچولو که می خواست انشاء بنویسه از پدرش می پرسه: پدرجان !

لطفا برای من بگین س ی اس ت یعنی چی ؟                                                                   پدرش فکر می کنه و می گه :بهترین راه اینه که من برای تویک مثال در مورد خانواده خودمون بزنم که تو متوجه سیاست بشی .

من حکومت هستم، چون همه چیز رو در خونهمن تعیین می کنم.. مامانت جامعه هست، چون کارهای خونه رو اون اداره میکنه.کلفتمون ملت فقیر و پا برهنه هست، چون از صبح تا شب کار می کنه وهیچی نداره.تو روشنفکری چون داری درس می خونی و پسر فهمیده ای هستی.داداش کوچیکت هم که دو سالش هست،نسل آینده است.

امیدوارم متوجه شده باشی که منظورم چی هست و فردابتونی در این مورد بیشتر فکر کنی.

پسر کوچولو نصف شب با صدای برادر کوچیکش از خواب می پره. می ره به اتاق برادر کوچیکش و      می بینه زیرشرو کثیف کرده و داره توی خرابی خودش دست و پا می زنه. می ره توی اتاق خواب پدر و مادرش و می بینه پدرش توی تخت نیست و مادرش به خواب عمیقی فرو رفته و هر کار می کنه مادرش از خواب بیدار نمی شه. می ره تو اتاق کلفت شون که اون رو بیدارکنه، می بینه باباش توی تخت کلفتشون خوابیده .....؟؟؟؟

میره و سر جاش می خوابه و فردا صبح از خواب بیدار می شه.

 فردا صبح باباش ازش می پرسه: پسرم! فهمیدی س یاس ت چیست؟ پسر می گه:بله پدر، دیشب فهمیدم که سیاست چی هست.سیاست یعنی اینکه حکومت، ترتیب ملت فقیر و پا برهنه رو می ده، درحالی که جامعه به خواب عمیقی فرورفته و روشنفکر هر کاری می کنه نمیتونه جامعه رو بیدار کنه، در حالیکه نسل آینده داره توی گه خودش دست و پا می زنه !!!!!!!!!!!

 

مليكا كوچولو كه خوابه خوابهبا بچه چيكار دارين؟

 

 من نمي دونم چرا اين جوريه!!!

 

وايييييييي اين عشقه منه

اين آقا پسر خوشتيپ پسرخاله ي دوستمه!!اسمش طاهاست انقدر دوسش دارم دلم خواست عكسشا اينجا هم بذارم!!!آخييييي بزنيد به تخته ما شاالله هم بگيد وقتي ميبينيدش

 

نوشته شده در سه شنبه 6 مرداد1388ساعت توسط پريسا| |